اگر فقط کمی فـــــــــــــریاد بلد بود....اگر فقط دل مادر تــَـــرَک برنمیداشت ...دستهایش را ...موهایش را ...چشمهایش را ...قدم ها و حتی چالخندش را ...جا میگذاشت و فقط میرفت ...! شاید هم یک روز ..از جای زخم ِ همـــــۀ آنها که کــَــند و جاگذاشت تا فقط رفته باشد ..زنی با دستهایی کشیده و چشمهای درست و چالخندی کودکانه ..در آغوش ِ مردی که الفبای دوست داشتن را میدانست ..به تــَـرک های التیام یافتۀ مادرش فکر میکرد و لبخند میزد ....... بقیه نوشت :دیگر هرچه سرم را به دیوار بکوبم این نقاب نمی افتد .. و هیــــــــــــــــچ کس صدای گریۀ سنجاقکی را ..که از پوستۀ کروکودیلی ش به ستوه آمده ..نمی شنود ... نوشته هایی که قرار بود مرا از قعر ِ آنهمه تنهایی بیرون بکشند حالا پوسته پوسته میشوند ...وَر می آیند و میریزند ....و زخمــــــــهایی از جنس ِ " هانسن " ...تعفنی عمیـــــــــــــــــــق را فریاد میزنند ...دیگر نوشتن هم ...دردی از دنیای فانتزی ِ دخترک انتهای آینه ..درمان نمیکند ! این نقاب آنچنان برصورتش جا خشک کرده که به هیچ اهرم وتکیه گاهی ...بلند وکــَـــنده نمیشود .. گاهی دلش میخواهد کمی از تقصیرها را گردن "غریبه " ها بیندازد ...!غریبه هایی که اگر خیلی غریبه نبودند ..او فریاد میزد ...نقابش را برمیداشت ...و میرفت ..شاید هم در تقلیدی بیربط ...شیرگاز را باز میگذاشت و فقط دراز میکشید ...با اسم خودش!.. Adbloc
برچسب:
نویسنده: یگانه مرادیان
تاريخ: پنجشنبه
2 تير
1401 ساعت: 20:24